وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می آیند تأسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم ... ! ( سیمین دانشور ) دنیاتون قشنگ ... روزتون مبارک ! خوب این هم از علایق عاشق شدن آقایون ایرونی رو!!! (منبع : www.sahel401.persianblog.ir ) مرا یافتی و با من رهسپار شدی همیشه فکر میکردم که عاشق بودن خطاست و کلماتی هستند که میخواهم بگویم برای باقی مانده ی عمرم پیشاپیش روز مادر بر تمام مادران دنیا مخصوصا مادر خودم تبریک میگم(بوس بوس) قول میدهم "لام تا کام" حرفی نزنم فقط بگذاز از "دال تا میم" بگویم بگذار بگویم که ... بگذار بگویم که دوستت دارم دیگر لام تا کام حرفی نمیزنم ... از دوست داشتن تو و خودم بگم دوست داشتن برای من یه واژه بود مثل موج تو دریا سرگردون بود به وقت تنهایی سراغش میرفتم وقت خوشی فراموشش می کردم تو روزای ابری پشت پنجره واسی آدم برفی بیچاره دل می سوزندم چون خودمو مثل اون تو حصار می دیدم وقت بهار دنبالت می گشتم دنبال ادای دوست داشتن گلها زیر بارون می رقصیدم اما هیچی ازش نمی فهمیدم اما با اومدن تو همه چیز عوض شد رنگ گلها خواب زندگی رنگ دیگی شد دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد رنگ نقاشیام رنگ چشمای تو شد شبا تو خواب رویای من نوازش دستهای گرم تو شد تو خواب و بیداری تو زندگی و رویا فقط یه آرزوی کوچیک دارم یه آرزوی کوچیک و محال دارم به نقل از چیک چیک دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند. صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست. من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم. ظاهر و باطنم خوب و سلامت است. در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید. به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت: آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو !
![]()
خیره شدن به شما حتی چند ثانیه بیشتر از حد لزوم، همراه گشاد کردن چشم ها به معنای
هیچکس نفهمید که خداهم تنهاییش رافریاد میزند"قل هو الله احد".
![]()
خداوند را می ستایم که تو را برایم فرستاد،عزیزم
و من اینجایم با تو
حالا بگذاربدانی
تو قلبم را باز کرده ای
اما همه چیز تغییر یافت زمانی که تو پیش آمدی،اوه
برای باقی عمرم
میخواهم با تو باشم
میخواهم کنار تو بمانم
امین و درستکار تا انتهای زندگیم
عاشق توخواهم بود،عاشق تو
در تمام روزها و شبها
از خداوند سپاسگزارم
برای گشودن چشمانم
لحظه ی قشنگیه :
وقتی که اعصابت خورده
ولی عشقت میاد دستت رو آروم می گیره و فشارش می ده
و تو اینقدر آروم می شی
که اگه صد سال بقیه می نشستند و باهات حرف می زدن آرامش نمی گرفتی ... !
خوابیده بودم
کابوس نبودنت را می دیدم
از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم...
...افسوس ...
یادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه برده بودم

در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









